445

یک ماه دویدم تا موافقت کنن

همش گفتن نه نه نه!

درست لحظه ای که شک کردم

موافقت کردن!

پروردگارا! حکمتتو* شکر!


*لجبازی

پ.ن: جهت روشن سازی اذهان عمومی عرض کنم که منظور از شک، شک به انجام اون کاره بود که درسته یا نه، یعنی داشتم کلا پشیمون میشدم، که جناب خدا فرمودن زکی! و شخصا پارتی بازی کردن کار ما رو راه انداختن!!!

444

استاد کوچولو رو خیلی نمیشناسم

فقط حدود ۲ ساله که تو کوچه ش قدم میزنم

 امروز که بلاگشو خوندم ...

 

میگن تو کما ست

میگن براش دعا کنین

دعا برا آدمی که تشنه ی پروازه

نمیدونم چه دعایی

نمیدونم چه جوری

خدا...

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند/ که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

دلم میخواست اینجا بودی

این ابرهای پراکنده هم چون ما یکی میشدند

بارانی میزد

مستی باران هم با ما یکی میشد

 بوی باران

بوی خاک باران خورده

...

پ.ن: آرزوی های محالم را دوست دارم