471

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

 

پ.ن: فکر بالای ۱۸ نکنید! ضمیر "تو" اشاره دارد به بالش صورتیمان!!!

 

پریشان نامه: راه فرار و آرامشم بود،

                  ندانسته بن بستش کردی

تکراری

ابراهام لینکلن میگه:

چنان چه قرار باشد درختی را در مدت 6 ساعت قطع کنم، 4 ساعت نخست آنرا صرف تیز کردن تبر خواهم کرد.

 

خب! من که 6 ساعت وقت ندارم!

اوه! من که تبر ندارم!!

هییییییی! من که اصلاً نمی خوام درخت قطع کنم!!!

 

469

فکری که چون پیچکی بالا می رود از اندام های ذهن

ذره ذره شیره ی جانش را می مکد

و عاقبت...

فلج میکند

468

لعنت بر کسی که اینجا آشغال بریزد

 

پ.ن: حس میکنم خنگ شدم کمی!!!

       

467

اسب های سرکش شیفتگی را افسار بزن

مبادا در کوی دوست سر به شیدایی بر آرند

466

گاه چه دشوار ست اسم و رسم ها را نا دیده گرفتن

گاه چه دشوار ست قضاوت نکردن

و با پیش داوری نگاه نکردن!

میکشدم می به چپ میکشدم دل به راست

گاهی کلامی در گیرت میکند

و ایضا خیالی... گاهی

آشفته ات میکند و پریشان

به در و دیوار ذهن و قلب میکوبد که مرا دریاب

که درمانم کن

که به دادم برس و به ثمرم نشان

فکر و خیال دیگری در ذهنت آرام نمیگیرد

خودت هم چون سپندی بر آتش، قرار نداری

یک کلام

پراکنده میشوی!

نه با یک فکر و نه با یک خیال

که سر را رویایی ست و دل را سودایی

...

پراکنده ام

به زلف پریشانت مجموعم کن

...

464

در میان هر سیب، دانه هایی محدود

در دل هر دانه، سیب ها نا محدود

چیستانیست عجیب

دانه باشم یا سیب...


درخت باش

مادر میوه ها

و بلندای آرزوی دانه ها

463

خواستی که بی پرده بگویم

از شوق آمیخته به ترسی که هر لحظه وجودم را سست میکرد

و از سرگیجه ای که هر بار ترس را سرکوب میکرد

لب هایت که برو را هجی کرد گویی فرمانی انکار ناپذیر بود

بی هیچ شکی رفتم

ولی بی پرده بگویم

در آن تاریکی که نشستم حس بره ای را داشتم که خود به قربانگاه رفته

ولی تو هیچ شباهتی نداشتی به خدایی که قربانی بگیرد

یا جلادی که قربانی تقدیم کند

نه حتی کوچک ترین شباهتی به گرگ قصه ها

تو همان بودی که در روشنایی بودی

...

و بودنت آرامم کرد...

 

تپش های قلبم را نشنیدی شاید و برق چشمهایم را

که حال این چنین شرح بی پرده میخواهی

چشمهایم بر نگاهت هیچ گاه پرده نکشید

هرچه بود را میتوانستی به فریاد درونشان بخوانی

آنجا هم که نگاه گنگ بود، کلام گویا بود

گویا همچون فریاد های دیوانه ای مست

...

میخواستمت در آن لحظه

خواستن به معنای تمنای هر رگ!

 

پ.ن: بی پرده بگویم

        حسرت سر بر شانه ات گذاشتن به دلم ماند!

462

بیا و این شبهای بدون ماه را، شب های بدون خواب را

برایم بخوان

بیا و برایم تا سپیده ی صبح فلسفه بباف

همان ها که ماه را نصف میکردند، قسم میخورم به هیچ کدامشان نخندم

اطلاعیه!

خانم یا آقای (احیانا خانم) صدای آشنا!

عزیزم داری اشتباهی برا من کامنت میذاری!!!

برات آف هم گذاشتم، ولی ظاهرا چک نمیکنی!

اون بیچاره یی که منتظره ازت خبری بشنوه دق کرد!!!

مرد از نگرانی! دِ حواستو جمع کن!!!

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

آهای بلبل جان!

تو که پاک خرابمان کردی!

گفتم بهار بخوان

نه هجر روی گل!

 

پ.ن: بلبل جان!

        با این مستیت حالمان را ترکاندی!

پ.ن: شراب تلخ بیاورید که میخواهیم بلبلمان را سر حال آوریم!!!

460

آهای بلبل مست

بخوان

دلم هوای بهار کرده